.: خانه :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.

 

 
 

در تدارک کوچ

 
۱۳۸٧/۱٠/٢٤

سلام،

واقعا هم سلام دادن داره! خیلی سرم شلوغه؟ خیلی خیلی زیاد زندگی هیجان داره. همه چیز به طرز باور نکردنی تند تند پیش می ره و من دارم واقعا سعی می کنم که روی موجهای زندگی سوار باشم. کار خیلی سختیه، چون باد و طوفان فراوان وجود داره. اما، من می دونم که به اون چیزی که دلم میخواد میرسم. میدونم که ته ته تهش خدا ایستاده تا یک دست مریزاد عالی بهم بگه و حسابی از خستگی درم بیاره.

دعای همه دوستام را لازم دارم، که بهم انرژی میده و روحیه. بقیه هم لطفا یک مدتی خواهشا فقط صدا ندند، می دونم که دوستام هزارها برابر بیشتر از غیر دوستان هستند و این واسم ارزش داره.

پس فعلا:

 

یا علی

مينا
 

 

سلام به خودم و خودت

 
۱۳۸٧/٦/٢٩

بالاخره دفاع کردم، ولی واقعا این کارهای فارغ التحصیلی طولانیه. خیلی کار دارم که باید انجام بدم. آدرس وبلاگم را گم کرده بودم خنده تازه رمز عبورم را هم یادم نمی اومد، نمی دنم چطوری وقتی login کردم ذهنم جرقه زد. عجب مغز باحالی دارم من.

خیلی چیزها تغییر کرده و در کل خیلی حالم از آخرین باری که نوشتم بهتره. همه اینها را مدیون دو موجود هستم که هر چی تشکر کنم، بازم کمه. ولی هنوز اول راهم، خیلی کار دارم که باید انجام بدم، هنوز خیلی support لازم دارم.

با ADSL حال کردم، اصلا همون باعث شد بیام ایجا و خلاصه اینه که " من اینجام".

شنیدم که جادوگر بدجنس شرق طلاف گرفته، یعنی طلاقش دادن. راستش اینه که انگار دنیا محل مکافات آدمهاست، هر چند که من واقعا، واقعا اون آدم را یادم رفته بود. یادداشتهای وبلاگم را که خوندم، تازه اون آدمه یادم افتاد. به هر حال امیدوارم الان حالش خیلی بهتر از قبل شده باشه و پاچه خلق الله را استاد نفرماید. وقت تمام

چه logo های باحالی در اومده، اگه این بیللیکها را اشتباهی استفاده کردم به بزرگی خودتون ببخشید. خلاصه کلیات را نگاه کنید.

فعلا تا برنامه بعد من اینجام

مينا
 

 

 

 
۱۳۸٤/٦/۱٩

باز هم شب شده است باز من ماندم و صد صفحه کتاب کز برای مخ من کمی مجهولند...

به من می گويند تازگيها چرا خوش فکر نيستی ؟ چرا بدبين شدي؟ چرا حوصله حرف زدن نداري؟ چرا ساکتي؟ چرا ...!؟

جوابش اينه که حوصله ندارم يک عالمه شرح و بسط بدم که چرا از حماقتها و بدبختيها و عقب ماندگيهای علمی و حلمی و ... دنيايی که توش داريم با هم دست و پا ميزنيم خستم .کاش تکنولوژی فکر و هزار جور چيز ديگه می توانست چشم آدم را به روی همه چيزهای غلط دنيا ببند . ولی مشکل اينجاست که وقتی دريچه چشمت شروع کرد به شناختن نا هنجاريها , متاسفانه ديگر متوقف نميشود.

راستی چرا اينقدر زود رنج تر شده‌ام!

مينا
 

 

 

 
۱۳۸٤/۳/٢٧

گاهی اوقات سكوت خود گوياتر از هر صحبتی است. گاهی ... سكوت ...

درست مثل اين است كه بنشينی پای تلويزيون و مثل اسفند بالا و پايين بپری و جلز و ولز كنی . مگر فرقی هم در نتيجه ميكند ؟ گاهی سكوت خود بهترين سخنهاست .

 

مينا
 

 

 

 
۱۳۸٤/٢/۳۱

مرز بين حقيقت و تخيلات كجاست؟
كجاست؟ من گم شدم ؟ كسی هست راه را نشونم بده؟

مينا
 

 

 

 
۱۳۸٤/٢/٢٩

احمقانه : اينه که فکر کنی کسی را گذاشتی سر کار

احمقانه تر: اينه که اونم فکر کنه که تو را گذاشته سر کار

احمقانه ترين : اينه که هيچ کدوم موفق نشيد هم را بگذاريد سر کار

پس

نقطه . سر خط ...

مينا
 

 

 

 
۱۳۸٤/٢/٢۸

به نظر شما تمدن آلان برای ايرانيان است يا غربی ها ؟ دارم راجع به دوران پر شكوه بعد از انقلاب صحبت می كنم كه به سلامتی و ميمنت نو گلانی را پرورش داده در نوع خود بی نظير ! مهمترين بحث اينه كه دوست داريد اينجا در كنار خانوادتون زندگی كنيد و چشمتون را بروی همه مزخرفاتی كه به خوردمون دادند ببنديد يا برويد و در يك دنيای متمدن زندگی كنيد كه حساب و كتاب درست و حسابی داره ؟  به نظرتون كدوم كفه ترازو سنگين تره ؟ بنظرتون ميشه نقش دولت و حكومت را كلا از زندگی حذف كرد و به اصطلاح سرت به كارت خودت باشه يا نه‌؟ چقدر می تونيم سرمون را زير برف نگه داريم ؟

بازگشت خودم را به وبلاگم تبريك می گم . فرصت نشد كه از بابت قالب جديد وبلاگم از "مثل همه " تشكر كنم . خيلی شرمنده كرديد ببخشيد كه اينقدر طول كشيد تا اينجا ازتون تشكر كنم خودتون می دونيد كه تو ديوونه خوونه كه بوديم اعصاب واسه آدم نمی موند واسه اين جور كارها و وبلاگ نوشتن ها !

مينا
 

 

 

 
۱۳۸۳/۱٢/٧

و بدانيم تفاوت است بين كاه‌هايي كه تصادفا با موجهاي ساحل روي آب قرار گرفته‌اند با ناوهايي كه همواره استوارند بر روي اقيانوسها . و انسانها نيز چنين
پريا جونم نذرتون قبول باشه . انشا الله براي تخصصت خودم بيام كمكتون .

مينا
 

 

 

 
۱۳۸۳/۱۱/٢٤

آينه پديده‌ايست كه بسياري از زواياي شما را بر شما آشكار مي‌كند . خواهش مي‌كنم از ديگران جهت نگاه كردن به خود استفاده كنيد.چي بگم والا؟شما جاي من بوديد چي مي‌گفتيد؟

مينا
 

 

 

 
۱۳۸۳/۱۱/٢٤

اگه سرم را کوبيدم به ديوار بدون که تقصير تو بوده !

مينا
 

 

 

 
۱۳۸۳/۱٠/٢۸

هميشه در زندگي هر كس يك دماغه"هورن" وجود دارد كه فرد يا به سلامت از آن مي‌گذرد و يا كشتي‌اش به آن مي‌خورد و متلاشي مي‌شود.
حالا سوال اينجاست : چگونه دماغه " هورن" زندگي خود را تشخيص دهيم؟
هر نوع راهنمايي پذيرفته مي‌شود.
where there is willing ,there will be a way!
يك جمله ديگر هم كه خيلي خوشم اومد ازش اينه:
love me little , love me more
راستي كاست "بردي از يادم "افتخاري بدك نيست . به يك بار گوش دادن مي‌ارزد. امتحانش كنيد.
يك خواب خيلي خيلي عجيب هم ديدم كه اصلا نمي‌دونم تعبيرش چي مي‌شودتقريبا سالي يكبار من يك خواب واقعا در خور تفكر مي‌بينم كه واقعا نمي‌دونم دليلش چيه. راستش اينه كه من آدم رند و بدي نيستم يا لااقل سعي مي‌كنم نباشم. ولي فكر مي‌كنم لياقت اينهمه پاداش از طرف خدا را ندارم . واقعا رحمتش زياده . واقعا!

مينا
 

 

 

 
۱۳۸۳/٩/٢۸

a little knowledge is dangerous

مينا
 

 

 

 
۱۳۸۳/٩/٢

می دونيد همه ما راجع به امنيت خيلی خيلی حرف می زنيم ولی خيلی مهمه که ادم ته ته وجودش احساس ايمنی بکند . بخصوص تو دنيای الان که بقولی هاچ هم مامانش را در orkutپيدا مي كند و خلاصه همه با هم يك جورايي فاميل در مي ايند آدم بايد بتونه مرز شخصي خودش را مشخص كند . اين را نگفتم كه فكر كنيد من مشكلي دارم فقط داشتم فكر مي كرد .
فكر
مي گويند چيز خوبيست بخصوص بعد از خوردن و مسواك زدن خواص خود را بشدت نشان مي دهد .
ولي خداييش منم دلم مي خواهد يه چيزهايي بنويسم اما ته ته وجودم احساس امنيت نمي كنم . شايد... شايد يك روزي اينجا ننويسم كه كم كم تابلو شده .
شايد .
شايد

مينا
 

 

 

 
۱۳۸۳/۸/٢٢

به جان خودم من ادعايی مبنی بر بزرگ شدم خودم ندارم ولی لا اقل توقع دارم که بزرگترها يک کمی رعايت حال آدم را بکنند!!

مينا
 

 

داستان شهر من اينجام

 
۱۳۸۳/۸/۱٥

يكي بود يكي نبود . يك كشوري بود كه همه مردمش فكر مي كردند كه خيلي خيلي مهربون و شاد هستند . اونها هميشه به همه دنيا فخر مي فروختند كه ما بهترين و هنرمندترين و مهربون ترين مردم كره خاكي هستيم. اونها مي گفتند كه" هنر نزد ...است و بس " ولي راستش اين بود كه اونها فقط دوست داشتند كه بهترين و مهربونترين و هنرمند ترين مردم دنيا باشند . اونها اينقدر بد شده بودند كه در آرزوي خوب بودن مي سوختند . اونها مردمي بودند كه تا مي تونستند سر همديگه كلاه مي گذاشتند . اونها مردمي بودند كه صداقت براشون فقط واژه‌اي خيالي و فضايي محسوب مي شد . اونها مردمي بودند كه اعتماد را نمي شناختند و در خونشان چيزي غير از بد ذاتي قرار نگرفته بود . اونها مردمي بودند كه هر كاري را فقط در نفع خود مي ديدند و نه ديگران . اونها مردمي بودند كه دوست داشتند توي يك غار زندگي كنند چون بلد نبودند كه براي زندگي كردن در كنار هم بايد اصولي مثل شرافت ، گذشت ، مهرباني، صداقت ، عشق و لااقل قانون را رعايت كنند .
كمي به اطراف خودتون نگاه كنيد، شايد هر كدوم از ما در چنين دنيايي زندگي مي كنيم .
سعي كنيم تغييرش بدهيم .

مينا
 

 
من و ماني
عروسک کوکي
غر دوني
پزشک دهکده
وسوسه من
درخت سرگردان
ميگرن
دانشجوي باراني
گيس گلابتون
مجله سينما
استامينوفن
عمو پورنگ
پچ پچ در سينما و تلويزيون
مثل همه
شب روي شيشه ها